اینجا
درست همین جا
در همین لحظه
یک نفر به دنیا آمد ؛
و
اینجا
درست همین جا
در همین لحظه
دلتنگ تمامی خاطره های شادش است...
بیست و پنج سالگی چیز غریبیست...
درست یکماه شد
از رفتن من و دوری تو
درست یکماه
از ندیدن
از نبون
درست یکماه
از گمشدن در تمامی راههای دور
که برای ما
تنها به آینده ختم می شود...
دیر رسیدم
کادر
بسته شده بود
صدای شاتر
پیچید به نگاهم
سعی کردم طبیعی باشم
که مثلا
دیدنِ دوبارهات ساده است
فلاشِ بعدی
مچم را گرفت:
دو چشم تار و لبی لرزیده
عکاس نتوانست
با فتوشاپ آرامشان کند
مرا برید
از گوشهی خاطرات تو
و
حواسش نبود
روی شانهات
چهار انگشت کوچک
جا مانده
سارا محمدی
پی نوشت : مرسی از آتی...برای انتخابهای همیشه خوبش
کشف کردم که پیاده روی در شب بهترین پدیده برای تمدد اعصاب است.
پی نوشت :
آسمون ابری و پیاده رو های خیس و بوی بارون و ...
خب شد رفتم پیاده روی...
الان خوبم...
هر روز صبح ساعت 9
من
و دخترک قرمز پوش
باهم سوار ترن می شویم،
کتاب می خوانیم،
با نگرانی ساعت را نگاه می کنیم ؛
و درایستگاه ناتینگ هیل گیت پیاده می شویم
بدون آنکه به هم لبخند بزنیم...
اینجا لندن
آسمان ابری ِ ابری ِ ابری.
